آن زن

زنانه

آن زن

زنانه

همه چیز تو چروک اتفاق می افتد

همه چیز تو چروک اتفاق می افتد

دوباره مثل همیشه زل زده بودی به من . سنگینی نگاهت را حتی از این فاصله هم می توانستم حس کنم افضلی که آمد بالای سرم دسته ی کاغذها را که گذاشت روی میزم جلوی نگاه ترا که گرفت دلشوره افتاد تو دلم . افضلی مثل همیشه اخم کرده بود . از روی صندلی بلند شدم نگاهم از روی شانه های پهن افضلی به نرمی گذشت و بعد دیدم که نشسته ای دست به سینه لبخند می زنی . همیشه همین طور آرام بودی. وقتی افضلی فریاد می زد و من ریز ریز می خندیدم و به تو نگاه می کردم و وقتی می خواستم لج افضلی را در بیاورم و حتی وقتی برایت همه ی اتفاق های روز گذشته را زمزمه می کردم.

یکبار که افضلی آمد بالای سرم پرسید چی پچ پچ می کنی ؟ گفتم : هیچی . اول به صورتم نگاه کرد بعد نگاهش از روی من سرخورد به طرف تو برگشته بود . خیره شده بود به عکست و به زنی که ویلچرت را آورده بود روی بالکن ، آینه را داده بود دستت و داشت موهایت را کوتاه می کرد. و در عین حال لبخند می زد.

پلک های نیمه بسته ات را باز کردی . اول به تو بعد به زن چشم غره رفتم چروک های صورتت جمع شدند و  گفتند قرار نبود اینجوری باشی ؟ اینجوری خودت را اذیت کنی ؟

گفتم : قرار بود چه جوری باشم ؟

سرت را انداختی پایین دیگر نگاهم نکردی ، به من که قرار بود یک جائی توی وجود تو ول بخورم و بریزم بیرون شاید قرار بود از دماغت بیرون بیایم . همان دماغ دفرمه که حالا به جای دو سوراخ چهار سوراخ دارد . و بعد من غول چراغ دماغ تو شوم. که تا دست بکشی روی سر طاس و چروک های روی پیشانی و بعد از دماغت بیرون بیایم .

- ارباب میل دارند قبل از رفتن دماغشان را پاک کنم؟

افضلی نمی گذارد من غول شوم .از دماغمان همه ی پچپچه ها را در می آورد.

- خواب دیدی خوش باشه تمام اینها را تایپ می کنی بعد می روی.

تو با لبخندت بیشتر لجم را در می آوری ، انگار از اینکه افضلی اذیتـم کند خوشـــــحال می شــوی . می پرسم : خوب شد؟

می گویی : تا تو باشی دست از عکس بازی برداری؟

داد می زنم : خوب شد؟

-        آره دردش آرومتر شده ولی دیگه جوابم کرده ، من که فهمیدم دکتر گفت  ریم آب آورده. ولی تو سعی کردی از من پنهان کنی دارم . خودم می دانم دارم غزل خداحافظی را  می خوانم. 

-        خداحافظ 

-        کارت تموم شد ؟

بغض گلویم را فشار می دهد اما می زنم زیر خنده . داد می زند : شوخی ندارم کارت را انجام بده .

سرت را می اندازی پائین چروک های روی پیشانی ات بزرگ و بزرگتر می شوند می خواهم بیایم کنارت بنشینم دستم را روی چروک هایت بکشم. ماکس اکسیژن جلوی دماغ  و دهنت را گرفته نفســم دارد بند می آید. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی پاهایت ، روی ویلچرت و دست بکشم روی ...

-        مهاله بگذارم دست به من بزنی.

کاغذ ها را روی میزش پرت می کنم.

-        من که انتظار زیادی ندارم ؟ اون عکس را از روی میز بردار لباس های سیاهت را هم در بیار.

ســرم تیر می کشد و تیرش تا روی کمر پائین می آید . کیفم را برمی دارم . از جلوی میزش با عجله رد می شوم گوشه ی آستینم را می گیرد : مطمئنی نظرت عوض نمی شه ؟

بغض هجوم می آورد به چشم هایم در را محکم پشت سرم می بندم . به سر خیابان که می رسم جلوی اعلامیه و عکست که می ایستم نگاهت می کنم با اون باند مشـکی گوشه اعلامیه چقدر پیر و مظلوم بنظر می رسی روسری مشکی را محکم تر گره می زنم. اعلامیه چروک شده را از دیوار می کنم . تا می کنم و می گذارم داخل جیبم دستم را هم فشار میدهم تو جیبم ، نمی خواهم از جیبم بیفتی.

 

 نسیم شریعت

نظرات 1 + ارسال نظر
مسعود سه‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 20:20

اون قسمت دماغ دفرمه رو چندبار خوندم اما منظور از چهارتا سوراخ رو نفهمیدم!کاغذه سوراخ بوده؟

نه مسعود جان رابطه دماغ با آینه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد